تبليغاتX
عاشق خروس بام تو

عاشق خروس بام تو

از مخالفت مهراس ، چرا که بال ها در خلاف باد به پرواز در می آیند . . .

رنج برای فهمیدن

یکی بود میگفت «رنج بردن باعث فهمیدن میشه» چون باعث تلاش ذهن برای شناختن میشه تا اینکه قواعد زندگی و تلخی و سختی رو میشناسه و به درک و شعور میرسه .

ولی وقتی به فهمیدن و درک رسیدی، از اون به بعد دیگه خود فهمیدن باعث رنجت میشه. دیگه هم از فهمیدن خودت رنج می بری، هم رنج فهمیدن اونچه دیگرون درک نمیکنن و نمیفهمن و نمی بینن، آزارت میده.

ولی هر قدر در نادونی میشه در جا زد، در فهمیدن نمیشه. وقتی چشمات باز شد دیگه نمیتونی اونها رو ببندی و خودتو به نفهمی بزنی.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/09/16ساعت 4:30 PM  توسط فرحناز   | 

قهرمان داستان

بعضیا دوست دارن خودشون قهرمان داستان زندگیشون باشن. اونا آدمای موفقی هستن که به هر قیمتی، داستان رو مطابق میلشون عوض میکنن و جلو میرن ، رنج میکشن اما از اون مثل صیقل روح استفاده میکنن ، نه وزنه ای به پا برا درجا زدن.

ولی بعضیا ترجیح میدن که سیاهی لشگر داستان زندگیشون باشن. برا همین تو مسیر زندگی، قهرمانهای مختلف پیدا میشن و زندگی اونارو نقش میزننو میرن . معلومه که وقتی آدم سیاهی لشگر باشه، باید به فرمان قهرمانها گردن بنهه و تسلیم شرایط باشه و همین باعث میشه که مرارت و رنج اینا بیشتر از دیگرون باشه. 

 اگه آدما تمام سعیشونو بکنن که به جای سیاهی لشگر، قهرمان اصلی داستان زندگیشون باشن، تمام داستانها اگر چه با سختی و رنج و فراز و نشیب، اما بدون شک پایانی دلنشین داره. کمترین حسنش اینه که آدم لااقل گله ای از خودش نداره.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/08/09ساعت 12:40 PM  توسط فرحناز   | 

عشق

وقتی به روابط عجیب و غریبی که همسن و سالهام اسمش رو عشق و محبت گذاشتن ، دقیق میشم، از این همه تنزل بشر تا حد حیوانیت تعجب میکنم و منزجر میشم دلم به حال همه کسایی میسوزه که برآورن غریزه ی حیوانی رو با عشق یکسان می دونن.

لذت و کامجویی کجا و عشق و محبت پاک آسمانی کجا؟ شاید برای عشق روحی و معنوی در انتها وصل جسمانی یک مکمل باشه، ولی وصل جسمانی در آغاز و ابتدا ، راه رو بر عشق واقعی میبنده.کاش همه میتونستن عشق واقعی رو تجربه کنن و اسم هر احساس پوچ و رهگذری رو نزارن عشق.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/07/22ساعت 8:19 PM  توسط فرحناز   | 

زنگ جمعیت

+ نوشته شده در  جمعه 1389/07/09ساعت 4:44 PM  توسط فرحناز   | 

خاطرات یک گوسفند


نامه ای از یک گوسفند به دستمان رسید گفتم بزارم اینجا شماهم درددلهاشو بشنوین.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1389/06/13ساعت 6:16 PM  توسط فرحناز   | 

از یاد رفته ...

 

گذر عمر

 تاکسی نگه داشت ... کرایه اش را پرداخت کردم

هنوز خیلی دور نشده بودم که صدای راننده مرا به خود آورد :

 " پدرجان بقیه پولت"

جا خوردم ،

به اطراف نگاهی کردم ، غیر من کسی آنجا نبود... !!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/06/11ساعت 8:38 PM  توسط فرحناز   | 

تصادف

یه داستان یادم اومد گفتم بنویسمش اینجا شمام بخونین.

یک زن و مرد با ماشیناشون با هم تصادف ناجوری می کنن. بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه. ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برن.

وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان، راننده ی خانم بر میگرده میگه: 

- آه چه جالب شما مرد هستید!

ببینید چه به روز ماشینامون اومده!

همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم!

این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و ارتباط مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم.

مرد با هیجان پاسخ داد:

-اوه ... "بله کاملا" ... با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف خدا باشه!

بعد اون خانم زیبا ادامه میده و میگه:

- ببین یک معجزه دیگه! ماشین من کاملا داغون شده ولی این شیشه مشروب سالمه. مطمئنا خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن که می تونه شروع جریانات خیلی جالبی باشه رو جشن بگیریم!

و بعد خانم زیبا با لوندی بطری رو به مرد میده.

مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و در حالیکه زیر چشمی اندام خانم زیبا رو دید میزنه درب بطری رو باز میکنه و نصف شیشه مشروب رو مینوشه و بطری رو برمیگردونه به زن.

زن هم با کمال خونسردی درب بطری رو میبنده و شیشه رو برمیگردونه به مرد.

مرد میگه شما نمی نوشید؟!

زن لبخند شیطنت آمیزی میزنه در جواب میگه: 

- نه عزیزم فکر میکنم الان بهتره منتظر پلیس باشیم ... !


یه فیلم جالبم هست ببینین . خنده داره 

دست بالای دست بسیار است


+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/05/18ساعت 6:51 PM  توسط فرحناز   | 

گذشته - تولد

حالا که به گذشته فکر میکنم، ترا پیچیده در ملافه های سفید می بینم ،

با موهای سخت آشفته و گردن بندی که در میان سینه هایت با برق طلایی اندکی می درخشید.

تصویری گویا، تجسم کامل تمامی تمناهای من که در یک لحظه جمع شده بود و به من می نگریست.

پروردگارا ، کاش هرگز دکمه دوربین را فشار نداده بودم.

گاهی بهتر است فراموش کنی.


امروز تولدمه. اتفاقای جالب زیاد افتاد برای اطرافیان .))

نظر های من گم شدن ، نظرهای شما هم گم شدن ؟؟ با این وبلاگشون مارو کشتن.

دو روز بعد

آقا پیدا شد دیگه نگردین .))

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/05/03ساعت 0:8 AM  توسط فرحناز   | 

خداوند از نگاه ملاصدرا

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان

اما بقدر فهم تو کوچک میشود

و بقدر نیاز تو فرود میآید

بقدر آرزوی تو گسترده میشود

بقدر ایمان تو کارگشا میشود

بقدر نخ پیرزنان دوزنده باریک می شود

و بقدر دل امیدواران گرم می شود



یتیمان را پدر میشود و مادر

بی برادران را برادر می شود

نا امیدان را امید میشود

گمگشتگان را راه می شود

در تاریکی ماندگان را نور می شود

پیران را عصا می شود

و محتاجان به عشق را عشق می شود



خداوند همه چیز می شود همه کس را

به شرط اعتقاد

به شرط پاکی دل

به شرط طهارت روح

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس



مگر از زندگی چه میخواهی یافت نمی شود؟

که در خدایی خدا یافت نمی شود؟

که به شیطان پناه میبرید ؟

که در عشق یافت نمی شود؟

که به نفرت پناه میبرید ؟

که در سلامت یافت نمیشود؟

که به خلاف پناه می برید؟

و مگر حکمت زیستن را از یاد برده اید

که انسانیت را پاس نمی دارید !

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/04/21ساعت 7:23 PM  توسط فرحناز   | 

یک شب بارانی

در زیر باران ، جاده ی روستایی جورجیا درست دیده نمیشد. جودی که وانت دزدی را میراند ناگهان ترمز کرد و مسافری که روپوش سفید به تن داشت نفس زنان سوار وانت شد: «اتومبیلم خراب شده!»

«دکتری؟»

«آره.»

جودی، دیوانه ی جنایتکاری که تازه از آسایگاه روانی فرار کرده بود پرسید: «توی آسایشگاه کار میکنی؟»

ویلیام ، قاتلی که تازه از زندان فرار کرده بود به دروغ گفت: «بله.»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/04/16ساعت 12:36 PM  توسط فرحناز   | 

جاده اسالم به خلخال

یه ایمیل خیلی قشنگ بهم رسیده . که گفتم بزارم اینجا شما هم ببینین جای به این قشنگی رو


تو ادامه مطالب گذاشتم .صبر کنید تا عکساش لود بشه

یه آهنگ خیلی باحالم امروز دانلود کردم

sexBomb بهادر خارزمی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/04/15ساعت 5:29 PM  توسط فرحناز   | 

میخواهم حادثه ای را گزارش کنم

«سلیا، همه اش تقصیر توست. سرانجام جسد متورم مرا در استخر پیدا میکنی. بدرود. "امبرتو"»

او یادداشت در مشت و با گام های متزلزل بیرون دوید، مرا دید، شناور با چهره ای درون آب، چون مگسی غول پیکر که در ژله غرق شده باشد.

وقتی برای نجات من خود را به آب انداخت و به یادآورد بلد نیست شنا کند، از آب بیرون آمدم.

محکوم شماره 338412                         تام فورد


 نقطه ضعف هاتونو به کسی نگین که سوء استفاده نکنن ، میگین ، این میشه نتیجش 

یکی از دوستان تو وبلاگش یه بازی راه انداخته که جالبه. پیش بینی ۵سال دیگه ۵تا وبلاگ نویسه. .))

Godfather  اینشون سال دیگه که امتحان تخصصی فیزیولوژی نمیدونم چی چی رو میده هیچ بلکه علاوه بر این 5 سال که شکست عشقی هم توش خورده در سالهای بعد هم به همین منوال پیش میره و دکترای تک تک زیر شاخه های گیاه شناسی رو شرکت میکنه و میگیره و تو سمینارهای نمیدونم چی چی کنفرانس میده هی. و عکساشو میزاره تو وبلاگش. تا آخر عمرش ادامه میده به گرفتن دکترا و آخرین دکترایی که میگیره دکترای تخصصیه لکه های روی برگ درخت جینگو بیلوبا میباشه. وقتی هم که پیر شده این همه برگه پاره ی دکتراهاش رو تو اتاقش پخش میکنه و روشون غلط میزنه و خنده های عصبی میکنه . انقدر میخنده تا دندون مصنوعیاش در میاد .))) گفتم علاوه بر این 5 سال بقیه عمرشم بدونین 

طغیان : ایشون ، چی بگم ، احتمالا این طغیان ها برای مراحل اول وبلاگش بوده ولی حالا سوژه ی جدیدی گیر آورده و اونم ... رفتن به صفا سیتیه . انقدر که از این گردش ها خوشش اومده در سالهای آینده هم به این گردش ها ادامه میده و ماهی سه بارو حداقل میره دیگه (کم لطفی نشه) و هی عکساشو میزاره تو وبلاگش و دل مارو میسوزونه . احتمالا سال بعد در یکی از این گردشها یکی از ببرهای هندوستان که داشته از شمال خودمون رد میشده اتفاقی ایشون رو میبینه و بهش حمله میکنه . از اونجایی که من به داستانهای آخر الکی خوش علاقه دارم ، ایشون هم در این حمله جون سالم به در میبره . و دیگه گردش نمیره ، حدود دو سال بعد که در طی این دو سال همچنان به تفریح قبلیش یعنی نوشتن وبلاگ طغیان ادامه میده و بعد از دو سال دوباره فیلش یاد ببر هندوستان رو میکنه و ... 

بی تعارف: تشکیل شده از سه تا نویسنده است و در چند ماه دیگر یه دو جین دیگه هم احتمالا به جمعشون اضافه میشه و هی با هم دیگه کل کل دارن که کی از همه بهتر مینویسه. با سرعت نور آپ میکنن و آخرشم هیچکس نمیتونه مطالبشون رو کامل بخونه . یه چند ماهی به رک نوشتنشون ادامه میدن که بالاخره یکی از دستشون شاکی میشه و کار به شکایت و اینا میرسه که از اونجایی که تو ایران هیچی سرو ته نداره ، همونجا قضیه فیسله پیدا میکنه و در حد یه نظر میمونه ، فکر نکنم کارشون به یه سال برسه بعد از یه مدت احتمالا همه نویسنده هاش ازدواج میکنن و میرن تو خونه بختشون و وبلاگم تخته میکنن ... 

مریخی : ایشون احتمالا تا سال دیگه رفته مریخ و دیگه هم به این زمین بر نمیگرده با این زمینیاش، تو این مدتم از مزایا و معایب زمینیا مینویسه و مینویسه تا خودشم خسته میشه ، و این وبلاگشم فیلتر میکنن زمینیای زحمت کش. و انقدر که وبلاگاش رو فیلتر کردن دیگه نا نداره دوباره وبلاگ بزنه به سال نکشیده قاچاقی از مرز های ایران میره خارج. از اونجا هم یه بیلیط بدون برگشت به مریخ میگیره...

خودمان : فری با سرعت داره پله های ترقی رو طی میکنه و به هیچ کسی هم که در سر راهش قرار داشته توجهی نمیکنه و اونا دارن با دهن باز نگاش میکنن. .)) نه بابا شوخو کردم ، احتمالا تا مدتها در حین خوندن درس به نوشتن وبلاگ ادامه میدم . آخرای سال  این مدرک دانشگاه رو میگیرم و در کنکور بعدی شرکت میکنم و به سختی در نقطه کوری در کشور ، احتمالا داقوزآباد قبول میشم و آیا راهی میشم یا نمیشم بستگی به شرایط جوی اون زمان داره ، در حین اینکه به درس ادامه میدم نمایشگاه نقاشیمون که تشکیل شده از نقاشی های من و خواهرم است را به نمایش میگذاریم .)) و کلی پول به جیب میزنیم .


+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/04/08ساعت 6:51 PM  توسط فرحناز   |